هر از گاهي از روبه روي پنجره خيالمان رد مي شدي ولي حالا...ديگر رد پاي تو را هم نمي توان پيدا كرد..
روزها مي گزرند اما از تو خبري نمي آورند.شايد روزي من فقط همين بود كه تو را تنها هنگامي كه با شتاب از كوچه باغ هاي ذهنم عبور مي كردي ملاقات كنم...
ديگر حتي يادمان هم نمي كني.....ديگر حتي باران هم بوي تو را نمي آورد....ديگر حتي نگاهت هم بي فروغ شده ....ديگر در خواب هم سايه ي تو را نمي توان ديد...و ديگر حتي تو را به سختي مي توان شناخت....
از وقتي كه رفتي تنها طوفان به پشت پنجرمان مي كوبد....
ديگر از صدايت خبري نيست....
هنوز وقت آن نرسيده كه باد صبا را راهي كني؟؟....جدايي بس است...
هنگامي كه كودك بودم مي خواستم دنيا را عوض كنم...
وقتي نوجوان بودم مي خواستم اطرافيانم را عوض كنم....
ولي حالا كه بزرگ شده ام فهميدم كه بايد خودم را عوض كنم...
شما ميخواهيد چه كار كنين؟؟؟
***************
اگه از دوستاني كه به اين وبلاگ سر مي زنن كسي هست كه كتاب يا سايتي در مورد زندگي نامه مديران بزرگ جهان مي شناسه لطفا تو قسمت نظرات بهم معرفي كنه....ممنون
.بگزار بگويند ديوانه است...
بگزار ببينند كه مي تواني پرواز كني....
ديگر هيچ بهانه اي وجود نخواهد داشت....بنويس...بنويس برايم از عشق....از هر چه احساس داري....تنها كافي است پروازكني......تنها كافي است ديوانه شوي... تنها كافيست بتواني بخوابي
مرا ملامت نكنيد.....بگزاريد بپرم...بگزاريد در خواب بيدار بمانم ....پر پروازم دهيد...
به من نگوييد كه ديوانه ام ...اين را خود بهتر از شما مي دانم....
مگر مي شود به تو فكر كرد و ديوانه نشد...در حالي كه تو به همه چيزهايي كه آدم را ديوانه مي كند فكر مي كني ومن ... به هر آن چيزي كه تو فكر مي كني فكر مي كنم...
به تو گفتم كه من از تو هيچ و همه چيز را مي خواهم.....همه چيز يعني تو و هيچ يعني هر چيز غير از تو......
اگر روزي ديوانه شدي پيش من بيا....زيرا ديوانه چو ديوانه ببيند خوشش آيد!!!!
تقديم به كسي كه دوست دارم روزي مانند من ديوانه شود..البته نه آن ديوانه اي كه آدم هاي ديوانه ي عاقل فكر مي كنند....


از هر كسي اطراف توست چيزي بياموز...زيرا همه چيز را همه كس دانند.....
شده گاهي وقتا يه خواب ببينين بعد از اينكه بيدار شدين آرزو كنين كه اي كاش چيزايي كه ديدين خواب نبودن و يا اينكه اي كاش براي هميشه تو خواب مي موندين؟؟؟
شده تا حالا زندگي تو خواب براتون شيرينتر از واقعيت باشه؟؟؟؟
شده تا حالا تونسته باشين فقط تو خواب به آرزوهاتون برسين؟؟؟ شده تا حالا تو خواب حرف دلتون رو بتونين بزنين ؟؟ حرف هايي كه تو عالم واقعت قادر به گفتن اونا نباشين.....بعضي وقتا آدم دوست داره داد بزنه تا حرف دلش رو بگه.....
آره مي دونم كه شده.....اگه خدا خواب و رويا رو نمي آفريد اونوقت چي ميشد؟؟؟
خدايا تو را شكر به خاطر شب هنگام و خواب شامگاهي.......
براي پدر بزرگ....
دخترك قد بلندي كرده بودولي باز هم دستش به انجير هاي روي درخت نمي رسيد.پس با نا اميدي رو به پيرمردي كه در حال آب دادن به گل ها بود كرد و با صداي كودكانه پرسيد: پدر بزرگ!مي شه برام يه انجير بچيني؟
پير مرد دست از كار كشيد و با مهرباني به سمت دخترك آمدو با دقت به درخت نگاه كرد.بعد از كمي جست و جو در ميان شاخ و برگ هاي درخت بزرگ ترين انجير رسيده را پيدا كرد آن را چيد و با دستان پير خود در دست هاي كوچك دختر گذاشت....
اكنون سال ها از آن روزها مي گذرد و دخترك آنقدر قد كشيده است كه بتواند براي خود و يا حتي پدر بزرگش انجير بچيند اما....ار آن درخت بزرگ و تنومند تنها نيم تنه اي خشكيده و قطع شده به جا مانده است.....و تو اي پدر بزرگ دست روزگار همانگونه كه تو روزي برايم از درخت انجير مي چيدي..تو را چيد...............
و تنها من ماندم و درخت خشكيده و دستان خالي....
خدايا ازت ممنونم كه اين همه نعمت بهمون دادي....مثل همين برفي كه از بعد از ظهرداره ميادش...فقط اگه ميشه يه كم بيشترش كن تا فردا مدرسه ها تعطيلشه چون وقت نكردم رياضيام رو تموم كنم.....
((گزيده اي از دعاي قبل خواب يك بچه مدرسه اي))